امشب شب عجیبی بود ، به جواب سوالم رسیدم . سوالی که 3 هفته شاید 3 ماه ، 3 سال یا از همون وقت که خودمو شناختم تو سرم دور میزد . از سالها پیش ، از همون وقتها که آقاجون رو زمین کنار شومینه چهار زانو میزد و پای راستشو میذاشت رو زانوی پای چپش و برامون از مثنوی میخوند، از همون وقتا که کلاس چهارم بودم و جمعه بعداز ظهر میخواستم تا شب شیطونی کنم و تلویزیون ببینم ، بابا آروم بهم میگفت برو سر درسهات و من که یه جورایی از این آروم بودنش خجالت میکشیدم ، میرفتم ولی همه حواسم بود که دررم ، بابا میگفت مریم هدفت تو زندگی چیه ؟
یه روز کلاس سوم بودم با چند تا از بچه ها خیلی که آتیش سوزوندیم و ورجه وورجه کردیم ،معلممون از دستمون عصبانی شد و گفت شماها با این کاراتون آخرش هیچی نمیشین ، من گیج میخوردم که ما قرار بود چی بشیم که حالا با این شیطونی دیگه نمیشیم ؟
اصلا اینهمه درس و کار و دانشگاه ، قراره چی بشیم ؟ باسواد ، پولدار ، بعد ؟
آدم مفید ، درستکار ، منطقی ، مهربون ، سازنده ، خوب اینا میشیم که چی بشیم ؟
بعد اومدم بنیان ، تاثیر گذار ، با شور و هیجان ، با توجه و اهمیت به خود و دیگران ، با شهامت ، در تمامیت ، در سپردن ، ایستادیم برای دیگران تا اونها هم آگاهی رو تجربه کنن ،یه عالمه نکته ازمون در اومد ، یه عالمه نکته هم هنوز ازمون در نیومد، روی نکات سازنده و غیر سازنده مون کار کردیم ، فهمیدیم چطور اون وقتهایی که نتیجه دلخواه ما نیست با یه حرف ساده اصل کار و میبریم زیر سوال ،با " ولش کن " . چطور خیلی وقتها تو باورهامون گیر میفتیم و واقعه رو نمیبینیم . چطور بعد از اینکه با کلی زحمت نکته مون که در اومد دوباره تو همون نکته مون گیر میکنیم .
باید که توش گیر نکنی ، باید ببینیش ، اذعانش کنی و ازش رد شی
آدم چقدر باید روی خودش کار کنه و این کار کردن چقدر نفس گیره و این وسط چه چیزایی ازت میزنه بیرون ، اونقدر که گاهی از تعجب انگشت به دندون میگیری و گاهی آه از نهادت برمیاد و به پهنای صورتت اشک میریزی، و میفهمی تو این همه فقط نور قصدته که داره جلوت میبره ، اونه که تو اینقدر پایدار موندی ، با جدیت اشکاتو پاک میکنی و به راهت ادامه میدی .
خوب همه این مراحل و طی کردی ، قصدت تو زندگی چیه ؟ آخرش قراره چی بشی ؟ به کجا برسی ؟ به خوشبختی ؟ خوب خوشبختی که مقصد نیست . جایی یا چیزی نیست که بخوای بهش برسی . خوشبختی یه راهه . باید یه چیزی والاتر از خوشبختی باشه .
موفقیت ؟ رشد ؟ آگاهی ؟ آزادی ؟ معنویت ؟ نیکوکاری ؟
بازم برو بالاتر ، به این فکر کن که همه اینها رو واسه چی میخوای؟
" تعادل " اون جوابیه که من بهش رسیدم ، یک کلمه خیلی ساده و آشنا و چقدر شیرین بهش رسیدم .
؛ و خداوند تعادل را از انسانها دریغ نمود تا راه برای آزمایش باز باشد ...؛ شاید این همون حلقه گمشده زنجیر ماست .
همه اینها برای رسیدن به تعادل ِ ، تعادل درون و بیرون ، چون که 100 آید 90 هم پیش ماست .
به تعادل که رسیدی به ذات هستی وصل میشی و با طبیعت یکی میشی و رهااا...
امشب شب بزرگی بود .
پدر داد میزند!
مادر جیغ میکشد!
خواهر در حال چت کردن با دوست پسرش است!
زنگ اف اف به صدا در می آید!
برق خانه میرود!
پسرعموی مادر بزرگ پدری از راه میرسد!
برق خانه دوباره می آید!
تلویزیون فیلم وحشتناک پخش میکند!
خواهر دومی موهای خواهر ششمی را میکشد!
DVD playe داریوش پخش میکند
مادر شربت آب انگور می آورد!
زنگ موبایل برادر با ملودی طناز به صدا در می آید!
دوباره برق خانه میرود!
همه جیغ می کشند!
هووی مادرم با ماشین ماکسیما میاید!
پدرم از ترس رنگش مثل گچ میشود!
آش نذری می آورند!
در خیابان چاقوکشی میشود!
پلیس 110 می آید!
برق خانه هم می آید!
داریوش به شعرش ادامه میدهد!
اینترنت خواهر تمام شده است!
بالاخره تلفن زنگ می زند!
ببخشید خانم ، اونجا دیوونه خونست؟!!
با پیراهن سفید رنگ مرا به دیوونه خونه میبرند!
و من دیوانه همچنان منتظر توام که بیایی!!!
دیوانه ام دیگر ... تو به دل نگیر

اومد کنارم نشست : خوب چطوری ؟ چیکارا میکنی؟ حسابی خوش میگذرونی دیگه !!!
_ خوبم ، خوش که میگذره ولی از نوع حسابیش و دیگه نمیدونم راستش ، تو چطوری ؟
_ امیر و دیدی چه باحاله ؟ خیلی خوش تیپه . نه ؟ نامزدش تو دوره ... با عسل هم کلاس بود
_ آره بد نیست
_ کامیار و چی ؟ من خیلی ازش خوشم میاد ، میدونی با کی دوسته ؟ آمارشو داری ؟
_ نه نمیدونم
_ خدائیش اینهمه پسر اینجاست همشون هم خوش تیپن هم با کلاس ، پس شماها چکار میکنین اینهمه میاین و میرین ؟ !! مریم تو تنهایی ؟
_ آره
_ واقعا ؟ جون من راستشو بگو
ــ خیالت تخت .
ــامیر حسین و یادته ؟ تو کلاس ... ؟ من خییلی احساس نزدیکی باهاش میکنم ، خوش به حال دوست دخترش !!!
_ من حس خاصی بهش ندارم
_ ولی من خییلی هم حس خاص بهش دارم
ریینگ
رییینگ
_ اِ اِ اِ موبایلم زنگ میزنه ، شوهرمه ، الو سلاااام عزیزم ...
پانوشت : اسامی واقعی نیست ولی اصل مکالمه کاملا واقعیست ، اونقدر واقعی که خودم هم هنوز درست متوجه نشدم .

از فراموش خانه
تا هنگامی که این معجزات آبی رنگ هست ، تا هنگامی که درد به جسم می آید و در جسم می نشیند ، هراس ات نباشد.
من از زمانی می ترسم که درد به روح بیاید ، در روح بنشیند و نتوان آن را نوشت .
من از زمانی می ترسم که درد در روح ته نشین شود و تیره گی آورد .
...
می گویند زندگی همین است ، هفت بار پایین ، هشت بار بالا.
اما نه ...
زندگی یعنی این
زندگی یعنی این که پس از چندین روز درد و بی خوابی و تلخی چشم باز کنی و ببینی که
خورشید هست ، تو هستی ، سرت هست ، درد نیست .
زندگی یعنی این که خورشید را مهمان اتاق تاریک ات کنی و نورش چشمانت را آزار ندهد .
زندگی یعنی این که آرامی .
زندگی یعنی همین . همین تکه های کوچک . همین فراموش شده ها.
پانوشت : پست قبلیمو خییلی دوست دارم . هم نوشته شو هم عکسشو . هم اون سیب ٍسبز ٍ استخونی ملس ٍ آبدار ٍفرانسوی رو .
نمیخوام تلخ بنویسم .
نامه ای از يک دوست
آنجا که عشق
صمیمیت
شفافیت
مهربانی
.
.
.
نمی بینی ، عشق
صمیمیت
شفافیت
مهربانی
.
.
.
خود را زندگی کن ، عشق
صمیمیت
شفافیت
مهربانی
.
.
. خواهی یافت .
بهاريه

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریـاری برقـرار و بر دوام
سال خـرم ، فال نیـکو، مال وافـر ، حـال خوش اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام
حالا برای اینکه عیشتون کامل شه اینجا رو کلیک کنید و حالشو ببرین این شب عیدی!!

پیانو در گام 1226
خسته ام و نه خشمگین ، دلگیرم بی آنکه کینه ای در دل داشته باشم . دلم پر از حرف است و ذهنم خالیست ، دستم برای نوشتن نمی چرخد . کاش صحرائی پیدا می شد که در آن آسمان می بارید و پایم به عشق فرو می شد که تنها کیمیای این هستی عشق است و باقی هوای سوخته است و دیگر هیچ .
دلم گرفته اساسی . نمیدونم چرا یدفه یاد تنهائیام افتادم . یاد اینکه من با هر کسی نمیتونم . هر جوری نمیتونم باشم . یاد این افتادم که چقدر تنها بودن سخته ،
درون خلوت ما غیر در نمی گنجد برو که هر که نه یار منست بار منست
رفته بودم جشن تکاملی که یاد حال و هوای اون دوره بیفتم بلکه فضای اونجا حالم و بهتر کنه . بی فایده بود بقول بچه ها از اول پنچر بودی .
حالا سرم سنگینه . دلم سنگین تر .
_ حذف به قرینه مستی _
لیوان را می چرخانم
یخ آنطرف ایستاده
محکمتر می چرخانم
همانجا ایستاده
محکمتر
ایستاده
مثل من که اتاق می چرخد.
دلم یه فضای صمیمی و گرم میخواد که بتونی راحت حرفاتو بزنی ، دلم یه رابطه ساده میخواد بدون قیافه گرفتن. که اونقدر شناخت باشه که به زبون آوردن خیلی چیزا لازم نباشه . فضایی که دلخوریها به زخم تبدیل نشه
وگر مراد تو اینست بی مرادی من تفاوتی نکند چون مراد یار منست
دلم یه فضای یاری میخواد . همین
سلام سوسيس
یه صحنه بود تو کارتون مورچه و مورچه خوار . مورچه خوار داشت میرفت که یهو دید یه سوسیس داره همچین بیخیال از جلوش رد میشه ، مورچه خوار بدبخت که یه عمری در حسرت مورچه سپری کرده بود با بی اعتنایی و از سر بزرگواری جلوی سوسیس ایستاد و در کمال ادب گفت :" سلام سوسیس " . غافل از اینکه هدف تمام زندگیش " مورچه " داره زیر اون سوسیس کذایی راه میره و به ریش قهرمان محبوب ما میخنده . چند قدم اونور تر که به خودش گفت :" سوسیس که راه نمیره " کار از کار گذشته بود . حالا چی شد که اینو گفتم ؟ امروز یه موقعیت یا یه شانس از جلوم رد شد و من فقط بهش گفتم :" سلام سوسیس ".

عشق یعنی تو که اشک هات از این همه فاصله می ریزن بی صدا و من دورم ... اونقدر دور که نتونم دستامو دورت حلقه کنم و محکم بغلت کنم و آروم آروم اشکاتو ببوسم ! عشق یعنی تو وقتی که میگم توی همه ی زندگیت هیچ کس به اندازه ی من دوستت نداره ... عشق یعنی وقتی میگی منتظرم و هیچکس توی همه ی زندگیت به اندازه ی من دوستت نداره و من آروم لبخند میزنم ... عشق یعنی من که منتظر بوق آزادم که تو از اونطرف بگی سلام ... عشق یعنی تو وقتی از شلوغترین جای ممکن زنگ میزنی و من خنده ام میگیره که هیچی نمی شنوم... عشق یعنی من وقتی عکست رو توی قاب عکس خالی میزم جا میدم و زل میزنم بهش... عشق یعنی من وقتی که همه ی عشقم رو می ریزم توی صدام و صدات می کنم ... عشق یعنی تو وقتی نفست از اونور کوهها آرومم می کنه ...نفس یعنی وقتی صدام میکنی و من عاشق صدا کردن توام که هیچ کس منو این طور صدا نمی کنه که تو . بی قرار منم که میشمارم و تو که میشماری روزها رو ... بی قرار منم که هر بار صدات قطع میشه بغض می کنم ... تو ... تو یعنی حلول تمام لحظه های عاشقی . تو یعنی همه ی دنیا رو هم اگه داشته باشم تو برام یگانه ای .
پانوشت : نمیدونم چطور شد یدفعه هوای این نوشته رو کردم . هوای هوای عاشقی ها رو ،
... روز شکست دشمن
صفحه ۳ : تاریخ وقوع عقد بیست و نهم آذر ماه 1338 برابر با بیستم جمادی الاخر 1379
زوج اعلیحضرت همایون شاهنشاه محمَد رضا شاه پهلوی فرزند اعلیحضرت فقید رضا شاه کبیر و علیاحضرت تاج الملوک خانم پهلوی دارای شناسنامه شمارهء 2 دفتر سجلَ خاندان جلیل سلطنت مسلمان شاهنشاه ایران ساکن تهران کاخ سلطنتی گواهی صحت مزاج زیر شماره ... و بایگانی است .
زوجه دوشیزه فرح دیبا دختر مرحوم سهراب دیبا و بانو فریده دیبا دارای شناسنامه شماره 506 صادره از بخش 3 تهران مسلمان
زوج عیال دیگری دارد یا خیر ندارد
صفحه ۴ : صداق یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات
متن : به ما گفتن سادگی یعنی رو زمین بشینی مهم نیست که حلقه 5 میلیون تومنی دستته ،یعنی هفت روز هفته بادمجون و اشکنه بخوری اشکال نداره تمام وسایل آشپزخونت بلک اند دکر امریکا باشه . سادگی یعنی همون جایی بخوابی که همه میخوابن ،رو زمین تو هال روی پتو ، عیب نداره لباس خوابهات ابریشمین و بالای هرکدومشون حداقل 80 هزار تومن پول دادی ، سادگی و اینجوری یادمون دادن که نگاه نکن 2 نفر آدم تو یه خونه دوبلکس 700 متری با یه آکواریوم که قد کتابخونه دانشگاست و استخر و زمین تنیس و ... زندگی میکنن ببین لباساشون چقدر چروک و رنگ و رو رفته ست...
چکار داری اینهمه پول و از کجا آوردن ببین چقدر به حساب 100 امام واریز میکنن !!! به به ، احسنتُم حاج آقا
فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم ...
لباس شیک و تمیز و راحتی و مسافرت و ماشین و ... تجممّمّلاته بچه جون ،میخوای چکار ؟ پول هم که مث چرک کف دست ِ. آخرت و دریاااب . ببین چی میخوای با خودت ببری ؟؟!!!
صداق یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات
سادگی یعنی شما رو چه به انرژی هسته ای و قتلهای زنجیره ای و کوی دانشگاه و افغانستان و عراق ، رئیس جمهور و ببین که میخواد امریکا رو وادار به تسلیم و تعظیم در برابر ما بکنه .
چکار به کار زهرا کاظمی و سیامک پورزند داریم ؟ ولی از نانسی عجرم مگه میشه غافل شیم ؟
نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم ...
ساده بودن یعنی سرت تو لاک خودت باشه و چشمت تو لاک دیگران ولی حواست باشه یه وقت لاک نزنی که وضوت قبول نیست .
این عکسها رو که میدیدم همش با خودم میگفتم خیییلییه هااا ، آدم اسم شوهرش 3 خط باشه اونوقت هیچی واسه خودش ... یعنی چی ؟آدم باید چجوری باشه که یه همچین کاری بکنه ؟ ولی به حالاش که نگاه میکنم میفهمم که یه آدم همونطوری میخواست که بتونه اونهمه فشار و تحمل کنه و خودش و شوهر و بچه هاشو تو اون بی سر و سامونی پیش ببره . حتی حالا هم با اینکه رو صورتش چین افتاده و از خاطرات روزهای سختش میگه حس میکنم که چقدر قدرتمند و متین و صبور مشکلات و دوام آورده . مشکلاتی که مث دردسر های معمولی و غیر معمولی و روزمرهء ماها نیست ...
خلاصه اینکه این وسط ما نفهمیدیم داستان این سادگیه چیه ؟ یکی به ما بگه ماها که بادمجون و املت نمیخوریم و حلقه 5 میلیون تومنی نداریم و روی تشک طبی میخوابیم و سرمون تو لاک بقیه نیست و لاک میزنیم کجای کاریم ؟ وسط کاریم یا آخر کار ؟
نکنه اصلا سرکاریم ؟؟...
پانوشت : چون بهتر از من میدانید که چطور عکسها رو کپی کنید و از نزدیک ببینید دیگه توضیح نمیدم .
